5

دفترچه خاطراتم را باز می‌‏کنم
نم‏ی‏‌دانم چه باید بنویسم
برای چه باید بنویسم
از تو می‌‏نویسم
از تویی که لحظه به لحظه در کنارم بودی
در شادی‏‌هایم
در غم‏‌هایم
دیگر نیستی؟
چرا
در خواب‏‌هایم
در رویاهایم
کنار ساحل نشسته‏‌ام
روی صندلی
در کنار تو
چشمانم را می‏‌بندم
باز می‏‌کنم
دیگر نیستی
در امواج اقیانوس غرق می‌‏شوم
از دوردست نظاره‌‏گر من هستی
به زیر آب‏‌ها فرو می‌‏روم
بلند می‏‌شوی و می‌‏روی
اقیانوس آرام می‌‏شود
و من برای همیشه از ذهن تو پاک می‌‏شوم…

– ناشناس

3

گل‌های شمعدانی و عروسی در گلدان‌های آب‌زده‌ای که مادرم جلوی پنجره چیده، بوی کودکی‌هایم را می‌دهند. روزهای گرم تابستان، خواهرم مرا در آغوش می‌گرفت و روی تنه‌ی درخت می‌نشاند و برایم قصه می‌گفت. گاهی نیز سیب سبز و کال، اما ترش و خوشمزه‌ای را می‌چید و به دستم می‌داد و من که محو قصه‌ها شده بودم، سیب را گاز می‌زدم و می‌خوردم. یادش بخیر؛ چه زود گذشت…

2

واحه‌ای در لحظه

به سراغ من اگر می‌آید
پشت هیچستانم
پشت هیچستان جایی است
پشت هیچستان رگ‌های هوا، پر قاصدهایی است
که خبر می‌آرند، از گل وا شده‌ی دورترین بوته‌ی خاک
روی شن‌ها هم، نقش‌های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپه‌ی معراج شقایق رفتند
پشت هیچستان، چتر خواهش باز است
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود
زنگ باران به صدا می‌آید
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی، سایه‌ی نارونی تا ابدیت جاری است
به سراغ من اگر می‌آیید
نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من…

– سهراب سپهری

1

این آغازی دیگر است و این منم؛ گم‌شده در مه. ستاره‌ای سرگردان در کهکشانی بی‌انتها. فرورفته در قعر اقیانوسی عمیق و تاریک. من در دنیای متروک تنهایی خود که تاریک‌ترین شب‌ها و ابری‌ترین روزها را دارد، گم شده‌ام…

…و باران سخت می‌بارد در یک شب سرد پاییزی
در کنار پنجره ایستاده‌ام و به دوردست‌ها خیره شده‌ام
من وقتی کناره پنجره می‌ایستم دلم می‌گیرد
من وقتی به دوردست‌ها خیره می‌شوم دلم می گیرد
این روزها دلم عجیب گرفته، چقدر خسته‌ام…