93

ذهنم پریشان است
و افکارم شوریده‌اند
محبوب این قلب آرزومند
ندای تو را می‌شنوم
که مرا به سکوت درون می‌خواند
اما زندگی با تمام نگرانی‌ها و تشویش‌هایش
مرا از این لذت دور نگاه می‌دارد
متبرکم کن
تا همه چیز را به تو بسپارم
آن‌گاه شتابان به دیدارت بیایم
و با قلب خویش
درگاهت را بوسه باران کنم
آه!
چه دیدار زیبا و خلسه‌آوری…!

– ناشناس

45 دیدگاه برای “93”

  1. سلام
    اول شدم
    تنها کسی که یادش به آدم انرژی میده
    همه چیزو به اون بسپار اونه توکل کن بهش همیشه کمکت میکنه دوست من
    شاد باشی

  2. سلام..
    وبلاگ زیبایی داری امیدوارم همیشه موفق باشی.خوشحال میشم اگه به وبلاگ
    کوچک و حقیرانه من سر بزنی و نظرتو بدی اگه میشه اسم وبلاگمو بذار تو لینکت.
    باتشکر ازشما..عاشق

  3. سلام…وبلاگ خیلی قشنگو همچنین با اسمی قشنگ دارید…خوشحال میشم به ما هم سری بزنید..راستی با ما هم تبادل لینک میکنید؟

  4. سلام
    ممنون از پیوند خیال باف
    خیال باف هم پاییز زیبایت را به خود پیوند می کند
    شاد و بهاری باشی

  5. تمام تنم در عطش اولین بارانش عجیب شلوغ میکند….کودک پاییزم و مادرم آغاز گشته . و حال در خانه ای پای نهاده ام که نامش هم نام مادر من است……
    وای از ان لحظه که متبرکت کند …می توانی بادی شوی تمام جهان را به رقص در بیاوری…..اری دیدار خلسه اوریست . می توانم تصور کنم . همین.

  6. سلام وبلاگ خيلي خوبي داري از متن قوي و نوشته هاي زيبايي نيز استفاده كردي بيشتر شعرها و نوشته هاتو خوندم خيلي جالب بود اميدوارم كه هميشه همينقدر با وسواس نوشته هاتو انتخاب كني تا هميشه همينجوري در سطح بالا باقي بموني از بعضي از شعرهات براي خودم يه نسخه كپي گرفتم (البته با اجازه )
    خوب منم عاشق پائيزم و الان كه در اولين روزهاش هستم احساس خيلي خوبي دارم البته من عاشق فصل پائيز هستم و خودم هم در آخرين روز اين فصل به دنيا اومدم . راستي به وبلاگ من هم سري بزن خوشحال ميشم حضورتو حس كنم
    ادرس وبلاگ شما را هم از باران گرفتم

  7. لحظه ديدار نزديك است
    باز من ديوانه ام ، مستم
    باز ميلرزد دلم ، دستم
    باز گويي در جهان ديگري هستم

    هاي نخراشي به غفلت گونه ام راتيغ
    هاي نپريشاني صفاي ذلفكم را دست
    و آبروييم را نريزي دل
    — اي نخورده مست – –
    (((((((لحظه ديدار نزديك است)))))))

  8. باران سخت می بارد در یک شب سرد پاییزی. این آغازی دیگر است و این منم، گمشده در مه، ستاره ای سرگردان در کهکشانی بی انتها، فرورفته در قعر اقیانوسی عمیق و تاریک. من گم شده ام، من در دنیای متروک تنهایی خود که تاریک ترین شب ها و ابری ترین روزها را دارد و باد زیر آوار غروب کوچه هایش را دلتنگ می نوازد گم شده ام. آری من گم شده ام…
    خیلی قشنگ و زیبا بود

  9. سلام.
    من متولد ماه مهرم تو چی؟؟؟؟؟
    وبلاگتون زیبا و نازه….
    فصلی سردیست میان من و تو . پاییز را در محلمان چشمان من نظاره گر باش.
    بیاد من باش چون من به یاد تو هستم
    آپ کردم بیا بالا
    ارادتمند شما
    مانی

  10. salam azizam
    khoob shod yadam avordi ishalah sarma khordegim ke khoob shod miam ba ham ghol gholi mikeshim
    matnatam mesleh hamisheh ghashng va ghashng tar
    az taheh del shad bashi nazaninam

  11. نظرت در مورد اون پست من واقعی بود وایییییییی جدی

    نمی دونم چی بگم راستی قالب جدید مبارکه ولی من با اون یکی بیشتر حال می کردم
    ساده تر بود .

  12. salam …
    چه دیدار زیبا و خلسه آوری…!

    چه دیدار زیبا و خلسه آوری…!
    Ziba Bood !Shad Bashi

  13. سلام نخست
    پاییزجان حتما بهم سربزن
    جاودان براسب یال افشان زردش می چمددرآن
    پادشاه فصل ها پاییز
    منتظرم،یاحق!

  14. سلام..مثل همیشه زیبا بود..بسیار زیبا…ناخوداگاه زمزمه می کنم : بگذار که بر شاخه این صبح دلاویز/بنشینم و از عشق سرودی بسرایم/ وانگاه به صد شوق چو مرغان سبک بال / پر گیرم از این بام و به سوی تو بیایم …

  15. من کتاب نبوده ام … که بخوانی … که نخوانی … که خسته شوی … که خسته نشوی … که ورق

    بخورم … که ورق نخورم … که خاک بخورم … که خاک نخورم … که اعجاب انگیز باشم … که اعجاب انگیز

    نباشم …که گم بشوم … که گم نشوم … که سیاه باشم … که سیاه نباشم … که آخرین برگم تلخ

    باشد … که آخرین برگم تلخ نباشد … من کتاب نبوده ام هرگز ! من دفترم ! مرا بنویس

  16. «عصر جمعه پاييز»

    و آفتاب خسته بيمار
    از غرب می‌وزيد
    پاييز بود
    عصر جمعه پاييز.

    له‌له زنان
    عطش زده
    آواره
    باد هار
    يك تكه روزنامه چرب مچاله را
    در انتهای كوچه‌ بن‌بست
    با خشم می‌جويد

    تا دور ديد من
    اندوهبار غباری گس
    درهم دويده بود.

    قلبم نمی‌تپيد
    و باورم به تهنيت مرگ
    شعری سروده بود.

    من مرده بودم
    رگ‌هايم
    اين تسمه‌های تيره پولادين
    بر گرد لاشه‌ام
    پيچيده بود

    من مرده بودم
    قلبم
    در پشت ميله‌های زندان سينه‌ام
    از ياد رفته بود
    اما هنوز خاطره‌ای در عميق من
    فرياد می‌كشيد.

    روييده بود
    در بی‌نهايت احساسم
    دهليزی
    متروک
    مه‌گرفته
    . . . و خاموش
    فرياد گام‌هاي زنی
    چون قطره‌های آب
    از دور دور دور ذهن
    در گوش می‌چكيد
    لب‌تشنه می‌دويدم سوي طنين گام
    اما. . .
    تداوم فرياد گام‌ها
    از انتهای ديگر دهليز
    در گوش می‌چكيد:
    تک‌تک
    چک‌چک
    چه شيونی. . . چه طنينی!

    برگ چنار خشكي از شاخه دور شد
    چرخيد در فضا
    در زير پای خسته من له شد
    آيا
    دست بريده مردی بود
    لبريز التماس؟
    فرياد استخوان‌هايش برخاست
    جرق

    و آفتاب خسته بيمار
    از غرب می‌وزيد
    پاييز بود
    عصر جمعه پاييز

    “نصرت رحمانی”

    شعر با صدای خود شاعر:
    http://www.gissoo.com/Nosrat/asr.htm

  17. شب تلخ مرا با مرگ پایان ده
    که درمان غمم را در تو و دیدار میبینم
    …………………………
    سلام دوست عزیز
    مطالبت واقعا زیباست.از تبادل لینک با شما خوشحال میشم
    موفق باشی

  18. salam paeez joonam
    che sher zibai bood.. khili khosham omad.. vaghean che didar ghashangi khahad shod
    man ham age hesesh bood ta farda up mikonam ..age hesesh bood
    in roza bad jori halam gereftas

  19. امیدوارم که سرانجام این اتفاق بیافته … منظورم متبرک شدن است!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

44 + = 48

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.