85

کودکی‏‌ام دارد دوباره شکل می‏‌گیرد
با این تفاوت که آن زمان مادر بود
که مرا در آغوش می‏‌گرفت
اما اکنون هیچکس
–٣ ساله‏‌ام و دلم گریه در آغوش‌ات را می‌‏خواهد–

– ناشناس

22 دیدگاه برای “85”

  1. ….
    چه می شود گفت؟؟؟
    گام گام خسته و سرد…
    راهی سردسار شد…
    تا از غلیان افسوس های باید و نباید گذشت…
    وقتی روزهای ممکن زندگی می گذرد…
    آدم دلش بر روزهای نا ممکن زندگی حسرت نمی خورد…!!!
    پاینده باشی ای دوست!!

  2. روز مادر مبارک یاد مادران رفته هم گرامی
    می خواستم بنویسم روزت مبارک :دی یهو دیدم تو که … :دی

  3. سلام
    ممنون که به من سر زدی در ضمن من همون خورشید عشق هستم اما حذفش کردم اونو از لینکتون بردارید من هم لینک شما رو میذارم

  4. اما اکنون هیچکس . دلم برای آغوشش تنگ شده . شاید آغوشی پیدا کنم ولی بوی زیبای موهاشو چیکار کنم؟ خیلی سخت ولی باید تجربه میشد . هر چند زود بود ولی
    هر چی اون بخواهد … وقتی توی تلوزیون روز مادر رو تبریک میگن و تو همراه خانواده داری میبینی … واااای نگم بهتر چه حالی دست میده به آدم.
    موفق باشید…

  5. چون کودکی تنها مانده از وحشت میخندیم و غرور کودن از گریستن پرهیزمان میدهد…

  6. مادری که هرگز به او نگفته ای دوستش داری…پدری که هرگز صلابت شانه هایش را حس نکردی…و منی که………..

  7. سلام عزیزم

    وقتی که بارون میاد هرچندتا قطره که بتونی از اون بگیری بدون که اونقدر منو دوست داری

    وهر چندتا که نتونستی ازاون بگیری بدون که من تو رو دوست دارم

  8. سلام

    تاریخ این پست چقدر دیره… سال 84
    به هر حال امیدوارم این کامنت رو ببینید و به دیار پاییزی من هم تشریف بیاورید دوست من

    موفق باشید
    دختر پاییز با احترام

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

23 + = 29

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.