48

به پرنده‌ای که در ميانه‌ی پاييز آمد…

ای پرنده
ای پرنده بی‌پروا
می‌گفتم‌ات بر پی آن فوج گمشده در مه، آشيانه مساز
من ساختم
باد آمد و
همه روياها را با خود برد
و کوچه باغ پاييزی، باز بوی ارديبهشت گرفت…

– ناشناس

3 دیدگاه برای “48”

  1. سلام خوبی چند وقت بود وت باز نمیشد؟؟؟ شعر زیبایی بود /شب می ايد…مهتاب می ايد…هستی در ما اغاز می شود…قشنگ ترين رويای زندگی در ما متو لد می شود….تنهايی…به انتها بودن خود قناعت می کند…صبوری …شرمنده از اين همه صبر…و ثانيه ها خسته از اين همه انتظار…کوچ می کنند…مهتاب می ايد…منتظر باش…صدايش کن………
    /تا بد بدرووووووووود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

4 + 1 =

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.