41

آن شب سرد پاييزی
آخرين ديدار ما، در كوچه‌ی آرزوهای محال بود
اين‌سو دل بی‌قرار من
آن‌سو تو در قاب در ايستاده بودی
گفتم: چه روزهای خوبی بود افسوس كه زود گذشت
اما تو ساكت در چشم‌انداز ماه به من می‌گريستی
گفتم:…
تو همچنان گريستی…

– ناشناس

6 دیدگاه برای “41”

  1. من ديوونه رو باش واسه تو گريه مي كردم
    تو رو باش كه نفهميدي تو شعرم گم شده دردم

  2. ببار باران بر اين شهر ويران زده

    كه دلاي آدما مسخ شده

    ببار بر اين جسمهاي خشكيده

    كه انسانيت از ميون نسل بشر برچيده شده

    ببار بر اين دلهاي سرد

    كه ديگر نمي تپد براي كودكان بي مادر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

3 + 5 =

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.