4

من برای سال‌‏ها می‌‏نویسم
سال‏‌ها بعد
که چشم‌‏های تو عاشق می‌‏شوند
افسوس!
قصه‌ی مادربزرگ درست بود
همیشه
یکی بود
یکی نبود…

– ناشناس

12 دیدگاه برای “4”

  1. سام..
    خوبی تووووووووووووووووووووووووووووووووو؟
    چی شده بود؟
    وبلاگتو هک کرده بودن؟
    یه مدت اسم ” مهدی” روش بود..
    مطالب قبلیت کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  2. سلام
    کاش کودکی بودم غرق در آرزوی بزرگ شدن و او دستانم را به سوی رهایی میکشاند شاید او را گم میکردم در کوچه های تشویش و غم بی او بودن
    زیبا بود بدرووووووووود

  3. تو رو قسم به عشقمون به پاكي اون دلاي صادقمو

    يه وقت منو تنه نذاري منو با اين دل عاشق رها نكن

    تو رو قسم به اون چشات به اون نار نگاه سيات

    بيخبر منو قال نذاري منو آواره صحرا نكني

    تو رو قسم به اون صدات به اون حرفاي قشنگ و بي ريات

    وقت رفتن من و بيخبر نذاري

  4. هر سال میگیم سال دیگه به خونه بر می گردیم سال دیگش به حرف های سال پیشمون می خندیم…
    این رسم دنیا…
    ما بدون اینکه بخوایم مادر بزرگ ها رو تنها می زاریم…
    امیدوارم همه مادربزرگا و پدربزرگا هزاران سال زنده باشن…
    موفق باشی دوست عزیز…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

+ 54 = 57

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.