357

باد وحشی

باد
دیوانه‌تر شده امشب
می‌وزد وحشیانه
لابه‌لای پیردرختان خشک
می‌دزدد از هر شاخه‌ای
برگ خشکیده‌ای
می‌گوید به آن تو بازیچه‌ای
بازیچه‌ای…
می‌کشدش به زنجیر و
می‌برد به آسمان
هوهو می‌خندد و
نظاره می‌کند
جان دادنش را
و به سوگش می‌نشیند شب
دلش را اندوهی می‌فشارد
آهسته می‌گوید
مرگ فرشته‌ای بود
که تو را با خود برد
شاید امشب دلت آرام بگیرد
شاید امشب غصه در دلت بمیرد
شاید امشب…
شاید امشب…

– سحر شاه‌محمدی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

+ 39 = 43

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.