335

پرچین

بی‌تو
در ازدحام سایه
آسمان غربت شعرهایم را
می‌بارید
و شب بی‌روزن
آن‌چنان بود که
پشت پرچین‌های پاییز
چلیپایی ناشناس
عشق را زمزمه می‌کرد…

– ناشناس

15 دیدگاه برای “335”

  1. دور دستها غربتی بود
    نایِ پاییز نداشت!
    شبها، بی وزن و روزن
    و سکوتِ پشت پرچینها
    که بوی خامی علف به مشام می داذ
    بی تو اینم- هیچ!

    -متشکرم از حضورت اگر دوست داشتی خبرم کن تا تبادل لینک کنیم….

  2. سلام …فرا رسیدن دهه کرامت را خدمت شما تبریک و تهینیت عرض میکنم
    احسن به شما اپتون برام جالب بود …شعرتون برام جذاب و جالب بود افرین به شما

  3. سلام ای مرد پاییزی!!شیفته و عاشق وبلاگتون شدم دنبال مطلب در مورد پاییز میگشتم کلبه شما رو پیدا کردم و اگه اجازه بدین یه مطلب از وبلاگ شمارو تو وبلاگ خودم میذارم و اگه بخوایین لینکتون میکنم…موفق باشین

  4. سلام.
    من مردی از فصل پاییزم که از روزنه آبان ماه چشم بر این دنیا گشوده ام .عاشق این فصل هستم و عاشق شعرهایت و…

  5. ای پسر فاطمه، نور هدی
    سبزترین باغ بهار خدا
    با تو دل از غصه رها می شود
    پاکتر از آینه ها می شود
    ای گل گلزار خدا، یا رضا
    آینه ی قبله نما یا رضا
    میلاد هشتمین امام، هفتمین قبله و دهمین کشتی نجات
    آقا امام رضا (ع) بر شما مبارکباد.

  6. مرد پاییزی درودم برشما /// زیباترین حسهای پائیزی را در کلمات وحسهای قلمت این جا خوندم …. مطالبت خیلی گیراستبه سرای منم بیا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

+ 82 = 90

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.