328

Lambayı yakma, bırak,
sarı bir insan başı
düşmesin pencereden kara.
Kar yağıyor
karanlıklara.
Kar yağıyor
ve ben hatırlıyorum.
Kar…
Üflenen bir mum gibi söndü
koskocaman ışıklar…
Ve şehir
kör bir insan gibi kaldı
altında yağan karın.
Lambayı yakma, bırak!
Kalbe bir bıçak gibi giren hatıraların
dilsiz olduklarını anlıyorum.
Kar yağıyor
ve ben hatırlıyorum.

چراغ را روشن نکن؛ دست نگهدار!
سپيدی برفِ بیرون از پنجره را
با سايه‌ی زرد انسانی نیالای
برف می‌بارد
به تاریکی‌ها
برف می‌بارد
و من به خاطر می‌آورم
برف…
مثل شمعی که فوتش کرده باشند، خاموش شدند
روشنایی‌های عظیم
و شهر
مثل انسانی کور
زير برف ماند!
چراغ را روشن نکن؛ دست نگهدار!
من، بی‌زبانی خاطراتی که همچون چاقویی در قلب فرو می‌روند را
می‌فهمم
برف می‌بارد
و من به خاطر می‌آورم…

– Nazim Hikmet

3 دیدگاه برای “328”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

9 + 1 =

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.