9 دیدگاه برای “319”

  1. سلام
    وبتون رو تا حدودی مطالعه کردم کوتاه زیبا و پر معنا پستتونو انتخاب کردید …
    استفاده کردم

    اگه دوست داشتید پیش منم بیایید تا از نظرات شما اگاه شویم…

  2. با خودش کلنجار می رفت می گفت اگه جوابش منفی باشه چی؟ اگه بهم بخنده؟ بالاخره چی؟ باید بهش بگم وگرنه خودمو نمی بخشم. آره بهش میگم مسیرشو تغییر داد با سرعت مسیر اومده رو برگشت حس میکرد تمام عابرها صدای قلبشو میشنون به مقصد نزدیک شده بود ایستاد نفس عمیقی کشید دستشو گذاشت روی قلبش هنوز تند می زد. طوری که با دستش قلبشو حس می کرد. ظاهر آرومی به خودش گرفت ولی درونش پر از غوفا بود . سرشو انداخت پایین گفت: خانم با من ازدواج می کنی؟
    دختر از پشت باجه بانک خم شد ببینه صدای کیه وقتی نگاهش به پسر بچه افتاد با صدای بلند خندید
    دیگه قلب پسر بچه تند نمی زد آروم گرفته بود با خودش گفت : می دونستم به عشقم می خنده ……

  3. تنهایی های من پایانی ندارد
    از دیروز تا فردا بر بوم دل تنهایی را نقش زده ام
    تنهایی را ستوده ام
    تنهایی را بوییده ام
    تنها یی را در کنج دل نهاده ام
    و اکنون از تنهاییهای دل می نگارم

  4. نزدیکی دل های ما که می دانیم به یاد هم و به یاد جدایی تا ابد می گرییم!
    همین که می دانیم هیچ وقت نمی میریم، چون تو در قلب منی و من در دل تو فارغ از سرمای قلب های دیگر می آسایم!
    همین که گفتیم فراموش نمی کنم تو تنها به اندازه یک قدم تا آن سمت این خط موازی با من فاصله داری!

  5. آخ که شعر ناظم حکمت چه دنیاییه…
    (عطف به پست دهم اردیبهشت)

    به احترام پست قبلی کلاه از سر بر می دارم.

    و پست فعلی،
    غم انگیز.
    ایستگاه آخر لعنتی.

    این بالا داره برف می باره؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

+ 25 = 34

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.