317

باران می‌شوم
و در خود می‌بارم
خورشید می‌شوم
و در خود می‌تابم
سبزه می‌شوم
و در خود می‌رویم
باد می‌شوم
و در خود می‌وزم
خاک می‌شوم
و در خود فرو می‌افتم
شب می‌شوم
و بر خود سایه می‌افکنم
عشق می‌شوم
و در خود بر تنهایی خود
می‌گریم…

– بیژن جلالی

8 دیدگاه برای “317”

  1. سلام
    خسته نباشيد
    وبلاگ خوبي داريد
    اگر به دنبال وب سايتي هستيد که در روز چندين بار به روز مي شود؟
    با جديدترين اخبار پزشکي،اقتصادي،ورزشي ..دانلود باز،نرم افزار،فيلم…خريد هر نوع محصول هستيد؟
    از وب سايت ما هم ديدن فرماييد
    اگر مايل بوديد ما را با عنوان طراحي سايت وآموزش ودانلود…
    لينک کنيد وخبر بديد باچه عنواني لينکتان کنيم
    ما در اين وب سايت طراحي انواع سايت و فروشگاه اينترنتي،دانلود نرم افزار،اموزش نرم افزار وچگونه گي خريد محصول مورد نظر را به شما اموزش ميديم
    .درضمن ما هر روز اپديت ميشم و در روز شايد چند باز هم آپديت بشيم.پس شما ميتوني هر روز به ما سر يزني واموزش يا نرم افزار يا محصولي که ميخواي رو بخري
    باسپاس فراوان

  2. خیلی زیبا….
    رفتم بقیه شعرهای این شاعر رو سرچ کردم بخونم

  3. ادم توی تنهایی که چه فکرا که نمی‌کنه.چه چیزا که نمی‌شه چه کارا که نمی‌کنه!چه جاها کعه نمی‌ره.
    تو تنهایی قهرمان می‌شه کتک می‌خوره می‌میره.موفق می‌شه….

  4. اگر در تنهایی هایم برای تنهایی هایم خدا بشوم
    اولین کاری که می کنم حکم تیرباران تنهایی ها را می دهم
    تا عبرتی شود که دیگر خیالی هوس تنها شدن به سرش نزند
    و پس از آن در آرامش مطلق از خداوندگاری ام استغفا می دهم
    و پی زندگی روزمره ام را می گیرم و می روم…

    تنهای تنها

    برقرار باشید

    در پناه حق

  5. در زمینی که ضمیر من و توست،
    از نخستین دیدار،
    هر سخن،هر رفتار،
    دانه هایی ست که می افشانیم.
    برگ و باری ست که می رویانیم
    آب و خورشید و نسیمش ((مهر)) است

    گر بدان گونه که بایست به بار آید،
    زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید.
    آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف،
    که تمنای وجودت همه او باشد و بس.
    بی نیازد سازد،از همه چیز و همه کس.

    زندگی، گرمی دل های به هم پیوسته ست
    تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست.
    آب و خورشید و نسیمش را از مایه ی جان
    خرج می باید کرد.
    رنج می باید برد،
    دوست می باید داشت!

    با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد
    با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
    دست یکدیگر را
    بفشاریم به مهر
    جام دل هامان را
    مالامال از یاری، غمخواری
    بسپاریم به هم
    بسراییم به آواز بلند:
    شادی روی تو!
    من عاشق خزان زندگی و پاییزم.خوشحال می شوم سری به من بزنید.

  6. پاييز دارد سوت مي زند و من هزار بار بيشتر از فاصله بين دست هاي بازم دوستت دارم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

+ 3 = 8

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.