315

گفت: بيايی اگر…
گفت: بمانی اگر…
گفت: بخندی اگر…
گفت: بميری اگر…
آمدم
ماندم
خنديدم
مردم

– Nazim Hikmet

9 دیدگاه برای “315”

  1. مثه راه رفتن روی لبه ی پاییزی خاکستری، من دارم غرق میشم….مثه بی هوا پریدن توی هوای دستهایی سر به هوای هوس من دارم نامرئی میشم…چقدر ناب…اینجا پاییز و گاه می نویسی اما دونه های برف پراکنده روی تن آدم میریزه…این نوشته ی کناری (درباره وبلاگ)ا زخودته؟ کلمه هایی که از ارتفاع خیس و نامفهوم من بالا میرن همیشه:تاریک،متروک،سرگردان. همین سه نقطه ها انگار توی این شعر آخرش به قبر ختم شد…میشه سه نقطه ها رو دود کرد؟

  2. مرا از چه می ترسانی!؟
    که سال هاست تنهايم !
    و به تنهايی،مانوس ،تا ابد…
    می خواهی بروی؟
    ملالی نيست…

  3. اگر هم نیومده بودی، نخندیده بودی بازم ناراحت بودی.همون بهتر که موندی.
    .ب قشنگی داری راستی شعرا از خودت هست یانه؟
    اگه افتخاردادی به منم سر بزن

  4. تو هم مردی؟شکستی؟بببینم خورد هم شدی؟
    اشکال نداره,در عوض ساخته شدی!
    چیه,چرا می زنی؟نه جدی آدما اگه مردن و تجربه نکنن چه بدانند زندگی و نفس کشیدن,راحت نفس کشیدن,سبک نفس کشیدن و سنگین نفس نکشیدن چه ارزشی داره؟
    خیلی حرف زدم؟
    خب…تا بعد…!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

8 + 1 =

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.