312

وقتی تو در سینما بودی
من در کنار خیابان بودم
به زیر باران رفتم و خیس شدم
وقتی تو در سینما بود
کنار پسرک واکسی نشستم
و کفش مشتری‌ها را واکس زدم
وقتی تو در سینما بودی
کنار دخترک گل فروش ایستادم
و گل‌ها را برایش فروختم
وقتی تو در سینما بودی
پول‌های خرد کولی را شمردم
و برای کودک‌اش لالایی خواندم
وقتی تو در سینما بودی
من روی برگ‌های پاییزی دراز کشیدم
زیرشان مدفون شدم و به خواب رفتم
وقتی تو در سینما بودی
من خاک باران خورده را بوییدم
و شبنم روی چمن‌ها را نوشیدم
وقتی تو در سینما بودی
من با بچه‌ها بازی کردم
زمین خوردم و لباس‌هایم گلی شدند
وقتی تو در سینما بودی
سیگاری روشن کردم
و با آن سوختم و دود شدم
وقتی تو در سینما بودی
من به سراغ خدا هم رفتم…

9 دیدگاه برای “312”

  1. خیلی قشنگ بود مخصوصا:
    من روی برگ های پاییزی دراز کشیدم
    زیرشان مدفون شدم و به خواب رفتم

  2. خیلی دلگیر
    خیلی تنده
    احساس می کنم خیلی بی رحمانه است-نمیشه اینهمه عاشق وبودواینهمه …
    خسته بودن یک چیزودلبسته بودن یک چیز.
    برای بزرگ بودن بایدبزرگ هم دید.هرچه هم اعتقادی به بزرگ بودن نداشته باشیم.

  3. چه افسانه ی زیبایی… زیباتر از واقعیت .. راستی مگر هر شخصی احساس نمیکند که نخستین روز بهار گویی نخستین روز آفرینش است؟

    سال نو مبارک

    بروزم…

  4. فقط به گرسنگی

    و تشنگی بیاندیشیم

    چون سوسمار یا سموری

    و در زمان ساکن خود

    تنهایی خود را در جان

    تجربه کنیم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

+ 66 = 76

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.