309

داشتیم

باران را از کسی نخریده بودیم
از کسی وام نگرفته بودیم
خودمان چیده بودیم از آسمان
و آورده بودیم
تا در خانه در گلدان بکاریم
تو می‌خواستی
بارانی داشته باشیم از آن خودمان
مثل مبل، میز، صندلی و فرش زیر پایمان
باران را در گلدان کاشتیم
سبز شد
بزرگ شد و تمام خانه را گرفت
خانه‌مان کوچک بود
باران دیوارها را شکست و بیرون رفت
فرش، مبل، میز و صندلی
و تمام وسایل خانه‌مان را با خود برد
من ماندم و تو
که می‌خواستی بارانی داشته باشیم
از آن خودمان
مثل خانه‌ای که داشتیم…

– ضیاءالدین ترابی

4 دیدگاه برای “309”

  1. چرارنگ اين ابيات بامابقي شعرهاي منتخبتان تفاوت داشت؟
    حالا…
    يک دوستي داشتم که خيلي ازباران متنفربودوقتي اينجابودٰ،هروقت باران مي آمدازترس ترشدن سعي ميکرددخودش توجاي سربسته محبوس کنه واماحالانميدونم چطوره؟

  2. سلام مرد پاییزی عزیز
    شعرتون مثل اسم من خیس بود.یعنی عالی بود!کاش از خودتونم کمی تو وب قشنگتون می نوشتین که چرا پاییز.این همه بهار و زمستون هرچند منم پاییزیم!
    موفق باشین!

  3. دروود

    باران که ببارد، فقط عاشق‏ها و کرم‏ها بیرون می‏آیند. برای زیر باران بودن باید خاکی بود.

    “؟”

  4. منم باباران موافقم کاش يکم ازخودتون مي نوشتيداونوقت خيلي راهت تربودکه فهميدحستون چيه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

5 + 4 =

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.