291

پنجره

آمده بودی مرهم باشی
برای زخم‌های پنجره
درد شدی اما
و سنگ‌وار
زخمی بر زخم‌هایش افزودی
پنجره
خسته از انبوه زخم‌ها
درهم شكست
و دل‌اش برای همیشه
فرو ریخت
دستی
سنگی دیگر می‌اندازد
پنجره دل ندارد
كه زخمی جدید بردارد

– شقایق بهرامی

12 دیدگاه برای “291”

  1. شعر خیلی قشنگی بود
    این قسمتش خیلی قشنگه
    خسته از انبوه زخم ها
    در هم شکست

    و دلش برای همیشه
    فرو ریخت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

27 + = 32

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.