27

حوا در باغ عدن قدم می‌زد كه مار به او نزدیک شد و گفت: اين سيب را بخور. حوا كه درسش را از خداوند آموخته بود، امتناع كرد. مار اصرار كرد: اين سيب را بخور. چون بايد برای شوهرت زيباتر شوی. حوا پاسخ داد: نيازی ندارم. او كه جز من کسی را ندارد. مار خنديد: البته كه دارد. حوا باور نمی‌كرد. مار او را به بالای یک تپه، به كنار چاهی برد؛ و گفت: آن پايين است. آدم او را آنجا مخفی كرده. حوا به درون چاه نگريست و بازتاب تصوير زن زيبایی را در آب ديد؛ و سپس سيبی كه مار به او پيشنهاد کرده بود را خورد…

– ناشناس

یک دیدگاه برای “27”

  1. چه فرقی می کند کدام ما جرا ما را به این جا کشانده است!!!!!!!!!!
    فقط این را می دانم که از این زمین خاکی از این دنیای …
    دیگر خسته شده ام …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

1 + 3 =

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.