258

بعد از ظهر یک روز زمستانی

در شکاف دیوار
گنجشكی لانه کرده
و كلاغی در آن نزدیکی
ساعت‌هاست سکسکه می‌کند

گنجشک نه تاب ماندن در لانه‌اش را دارد
نه نای گریختن
و کلاغ نه نای شکار دارد
نه تاب رفتن با منقار خالی

دلم به حال هر دو می‌سوزد
کاش این ماجرا
تنها یک شعر بود.

– واهه آرمن

8 دیدگاه برای “258”

  1. سلام خویی وبلاگ قشنگی داری موفق باشی اگر که وقت کردی به سایت من یه سری بزان ممنونم بای @};-

  2. سلام و درود بر شما

    داستان زیبایی است و درد آلود…

    دل آدم به حال هر دوشان می سوزد.

    راستی اما می دانی که دل بعضی ها برای کلاغ هیچ وقت نمی سوزد به جرم کلاغ بودنش؟

    یا حق

  3. سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز
    مرده آنست که نامش به نکویی نبرند
    وبت قشنگه ……………..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

1 + 5 =

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.