254

نخستین شعر

هنگام غروب
شاعر غربی بر ساحل دریا نشست
آخرین شعرش را از جیب درآورد
آن را مچاله کرد
و به دریا انداخت

نیمه شب
پسر شرقی
ایستاده در کنار رودخانه
غریق را دید
و خود را در میان امواج انداخت

سپیده دمان
هنگامی که ماهیان دریاها مست بودند
و هنگامی که خدا
جرعه‌ای از آب دریا می‌نوشید
پسر شرقی نخستین شعرش را
به دختر خدا هدیه کرد

– واهه آرمن

2 دیدگاه برای “254”

  1. خونده بودم این شعر رو در کتاب .

    اتفاقاً یکی دو روز پیش به دلیلی دوباره همون کتاب رو تورقی نمودم…
    .
    شما چطوری رفیق پاییز ؟

  2. هدیه از آن شاعر غرب است
    این شعر گواه من است
    کجاست دختر خدا ؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

6 + 1 =

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.