244

نان و اذان

زنی تمام خدا را به قرص نان می‌داد
شبی که طفل یتیم‌اش ز درد جان می‌داد
تمام کوچه پر از برف بود و او می‌رفت
و سهم سرد خزان را به استخوان می‌داد
چراغ عاطفه در خانه‌ای نمی‌رویید
اگر چه ناله به چشمان خواب جان می‌داد
سگی ز ناله‌ی آن زن دل‌اش به درد آمد
و جای خرده نان را به او نشان می‌داد
طلوع یک سحر تازه بود و وقت نماز
و بی‌خبر که زنی هم شبی اذان می‌داد

– لیلا مهدوی

3 دیدگاه برای “244”

  1. سلام
    میتونم لینکتون کنم؟؟؟
    منم پاییزیم
    متنی که در باره پاییز نوشتید
    دلمو برد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

51 + = 55

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.