241

در روی پلی از رودخانه‌ی سن، با پیرمردی کتاب‌فروش روبرو شد. پرسید: پدر! این کتاب‌های کهنه، خرج زن و بچه‌ات را می‌دهند؟ گفت: برو از بالزاک بپرس… اما اگر بالزاک آدرس ویکتور هوگو را به تو داد، تعجب نکن! برای این‌که من ژان والژان قرن بدبختی کتاب‌ها هستم…

– کارو

5 دیدگاه برای “241”

  1. سلام، امیدوارم موفق باشید
    یه سر هم یه سایت ما بزن ممنون میشم
    همه اش هم فقط به خاطر بچه هاست
    آدرس را در قسمت سایت درج کردم
    پیشنهاد میکنم به بخش آموزش هم سر بزنید همچنین زنگ تفریح
    سیستم نوینی طرح ریزی کردیم
    باز هم ممنون
    موفق باشید
    شیما

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

3 + 1 =

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.