239

دهقان پیر، با ناله‌ای گفت: ارباب! آخر درد من یکی دو تا نیست؛ با وجود این همه بدبختی، نمی‌دانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را چپ آفریده است؟! دخترم همه چیز را دو تا می‌بیند!
ارباب پرخاش کرد که بدبخت! چهل سال است نان مرا زهرمار می‌کنی! مگر کور بودی! ندیدی که چشم دختر من هم چپ است؟!
گفت: چرا ارباب، دیدم… اما… چیزی که هست، دختر شما همه‌ی این خوشبختی‌ها را دو تا می‌بیند… ولی دختر من، این همه بدبختی‌ها را…

– کارو

3 دیدگاه برای “239”

  1. سلام دوست گلم

    با چند تا عکس ورزشی به روزم . قدم رنجه کن و تشریف بیار، خوشحال میشم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

+ 12 = 19

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.