238

حدود جوانی!…

از شمال محدود است به آینده‌ای که نیست!
به اضافه‌ی غم پیری و سایه‌ی مخوف ممات…
از جنوب به گذشته‌ای پوچ… پر از خاطرات تلخ!
گاهی اوقات شیرین…
مشرق، طلوع آفتاب عشق، صلح با مرگ!
شروع جنگ حیات…
مغرب، فرسنگ‌ها از حیات دور، آغوش تنگ گور!
غروب عشق دیرین…
این چه حدودی است! آیا شنیده‌ای و میدانی؟
حدود دنیای متزلزلی است، موسوم به: جوانی!…

– آنتونلو دا مسینا

5 دیدگاه برای “238”

  1. سلام وبلاگ جالب دارین به من سربزنین….
    .

    .
    .
    .
    .
    .
    ……………………………دانلود نرم افزار کامپیوتر
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    ……………………دانلود نرم افزار مبایل
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    …آموزش نرم افزار کامپیوتر و سیستم عامل

  2. سلام.
    وبلاگ قشنگی دارید و خیلی خوبه که حتی کوچکترین مطالب را با نام نویسنده یا شاعر مینویسید.

  3. امیدوارم با آمدن پاییز هر یک برگی که از درخت می افته یه دونه از غم های پوشالي توی دلت کم بشه و دیگه هیچ وقت جز به غم عشق غمگين نباشی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

7 + 2 =

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.