229

گل سرخی به او دادم، گل زردی به من داد…!
برای یک لحظه‌ی ناتمام، قلب‌ام از تپش افتاد…
با تعجب پرسیدم، مگر از من متنفری؟!
گفت: نه! باور کن، نه!
ولی چون تو را واقعاً دوست دارم،
نمی‌خواهم پس از آن‌که کام از من گرفتی،
برای پیدا کردن گل زرد،
زحمتی به خود هموار کنی…

– کارو

4 دیدگاه برای “229”

  1. سلام. لطف می کنید یه تک پا تشریف بیارید به سوال من جواب بدین؟ قول میدم خسته نشین! ممنون.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

+ 10 = 15

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.