227

رفته بودیم که دور از انظار دیگران، ساعتی با سرگردانی یک عشق بی‌پناه، زیر روشنایی مات ماه، گردش کنیم… آسمان کاملاً صاف بود. مهذا، پاره ابری سیاه، صورت نازنین ماه را در سیاهی خود ناپدید می‌کرد… گفتم: آسمان به این صافی، معلوم نیست این قطعه ابر سیاه، از گریبان ما چه می‌خواهد؟! اشاره به ابر کرد، آهی کشید و گفت: آن؟ آن ابر نیست! عصاره است. عصاره‌ی ناله‌های پنهانی عشاق واقعی است… روی ماه را پوشانده است، تا ماه شاهد عشق دروغ من و تو نباشد…

– کارو

4 دیدگاه برای “227”

  1. دردهای من
    جامه نیستند
    تا ز تن در آورم
    چامه و چکامه نیستند
    تا به رشته ی سخن درآورم

    سلام عجب وبیّّ!!!! خیلی حال کردم

    بهت تبریک میگم وب پر محتوایی بود گلم ….

    تابعد ………………………..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

+ 14 = 19

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.