213

آن روزها

لحظه‌ها می‌شکفند
دقیقه‌ها جان می‌گیرند
ثانیه‌ها با دلواپسی به راه می‌افتند
آینه‌ها می‌لرزند
و آن دورها
کسی مرا صدا می‌زند…

– رقیه قوام آبادی

5 دیدگاه برای “213”

  1. سلام
    چه زیبا بود
    اما بدون اگه تو رو آروم صدا میزنه دوستت داره
    و
    اگه بلند صدا میزنه دوستت نداره

  2. ای مرد پاییزی من هم شعر میگم خیلی قشنگنشعر های تو هم خیلی خوب اند اگه دوست داشتی شعر های من رو بخونی می تونی توی وبلاگت بنویسی تا من برات شعر هامو ایمیل کنم.اخه شعر های من داخل چند تا مسابقه اول شدن منم عاشق پاییز هستم و یدونه شعر برای پاییز گفتم

  3. محبوبه وقتی شب پاش رو تو باغ ها می زاره نفس گل ها می گیره وقتی تاریکی از اسمون میباره دل غنچه ها می گیره وقتی ظلمت نفس گلا رو بسته گل محبوبه ی شب بیدار نشسته دل به تاریکی و ظلم شب نمیده که عطرش تا ته باغ ها رسیده اگه محبوبه رو تو گلدون بذارن همه اطرافشو خار و خس بکارن اگه دیوار بکشن دور وجودش اگه تهمت بزنن به تار و پودش عطر محبوبه ی شب پشت هر دیوارسنگی راه داره گل محبوبه ی شب توی قلب غنچه ها پناه داره شبا که گلا تو تاریکی نشستن همه از وحشت شب چشم ها رو بستن تنشون می لرزه از ترس سیاهی گل محبوبه تو واسشون پناهی عطر محبوبه ی شب پشت هر دیوار سنگی راه داره گل محبوبه ی شب توی قلب غنچه ها پناه داره

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

+ 89 = 99

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.