193

عصر بارانی

چه سنگین گذشت عصر بارانی‌ام
گویی نوازش نمی‌کرد، باران صورت‌ام را
و امروز دوباره شکست
تکهرای از شکسته‌های قلب‌ام
در آن گوشه‌ی پاییزی
گریهرام، فریادم، تنها سکوتی بود
تا حرفرهایم
در بستری از بغض بخوابند
کاش گفته بودم…
کاش گفته بودم تو روزی بتی بودی
که قلبم ستایش‌ات میرکرد
دریغ از گوشه‌ی چشمی
که همان، بت شکن‌ام کرد
و امروز…
بخشایش عذرم
مفهومی بی‌رنگ است
گمشده در اعماق تاریک قلبم…

– سحر شاه محمدی

7 دیدگاه برای “193”

  1. “گريه ام ،فريادم ، تنها سكوتي بود
    تا حرف هايم
    در بستري از بغض بخوابند ”

    شاعر را مي تواني بيشتر معرفي كني؟ چند سالشه؟
    با سمانه موافقم.شعرهاي خودت كو؟

  2. سلام بر بزرگ مرد پاییزی
    که توی این تابستون داغ و تفدیده یاد پاییز رو زنده نگه می داره
    عصری بارانی
    و هوایی که هرگز ندیده ای

    کاش گفته بودم
    کاش گفته بودم تو روزی بتی بودی
    که قلبم ستایش ات می کرد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

67 + = 68

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.