189

جا مانده است
چیزی
جایی
که هیچ‌گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد…
نه مو‌های سیاه و
نه دندان‌های سفید…

– حسین پناهی

13 دیدگاه برای “189”

  1. … اجازه چرا بهشت زیر پای مامانییاس … یعنی بابایییا رو راه نمیدن؟
    .
    سوالای خیلی خیلی زیادی پیرامون مامانییا (مامانی ها) شده که به علت گلگی خیلی از دوستان و اعتراض به طولانی بودن پستای قبلیم! بهتر دیدم خودم یه سوال از خودم بپرسم و خودم جواب خودم و بدم و قال قضیه رو بکنم! اینجوری همه چی زودتر تموم میشه!
    .
    همبازی فرشته ی من ! سلام …

  2. سلام دوست پاییزی
    گویا کسی آن را برای همیشه دزدیده ..
    خسته ام .. حال اینروزهای من عجیب مصداق بارز این شعر شده

  3. گفتی:
    آواز این پرنده
    مثل حضور مبهم تنهایی است
    با دست خود گلوی قناری را
    از حجم استخوانی تن کندم.
    گفتی:تنها
    در خط استوایی هر سینه
    روز ورود عشق چه رویائی است
    با دست خود دریچه هر دل را
    از چارچوب تنگ بدن کندم.
    گفتی،دوباره گفتی:
    اینجا چقدر بی تو تماشایی ست
    با دست خویش، خود را
    در لحظه شکوفه شدن کندم
    پیش منم بیا خوشحال میشم

  4. باد ‘
    پرده ها را آرام تکان میدهد
    و ما
    بچه های خوش باور
    لب ریز از اضطراب و امید‘
    زوایای نیمه روشن را به هم نشان می دهیم!
    درختان سبزند و
    ماشین ها و گنجشک ها
    بلند بلند چیزی می گویند !
    این جا نیز ‘
    حرفی به ارزش یک لیوان آب خنک
    به دست دلی نمی رسد!
    باید برگردیم !
    باید به جایی برگردیم که رنگ دامنه هایش
    تسکین اندوه بی پایانمان باشد!
    به جایی که چون خاشاک های پوسیده‘
    از لابه لای شاخه های سر سخت تر ‘
    به خاک جارو شده رسوب کنیم!
    باد ‘
    ما را خواهد برد!
    خواهد برد و باران
    به خاک تبدیلمان خواهد کرد!
    به خاکی که طلاست
    و مرگ را غیر قابل تغییر ساخته است
    خاک ‘
    خاک گس حسادت و حیات !

  5. مطالب کوتاه و مختصر شما را دوست داشتم.با اجازه شما را به پیوندهایم اضافه میکنم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

29 + = 39

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.