20 دیدگاه برای “149”

  1. آی گفتی…
    منم دیگه به هیچ کس لطف نمی کنم….

    ضمنا جواب کامنتت رو هم دادم توی وبم

  2. حتما توي يكي از روزهاي پاييزه يه كم فكر كن….. شايدم نه يه روز ديگه نمي دونم يه كم فكر كن و بگو
    من حاضرم وبلاگ من مال همه دوستامه

  3. سلام وبلاگ جالبی داری اگه مایل بودی یه سر به من بزن

    شاید باهم تبادل لینک کردیم

  4. سلام
    راست می یگن در این شکی نیست که زمانی که مداوم به کس یا کسانی انسان لطفی رو میکنه بعد از چندی تبدیل به وظیفه میشه اما یاد گرفتم بی چشمداشت و توقعی دوست داشته باشم و اونچه ازم برمیاد دریغ نکنم بیش از هر چیز برای شادی دل خودم
    موفق وشاد باشیدو ممنون از حضور گرم ولی ساکت شما در آشیانه شعر

  5. دوست عزیز سلام . می دانم داستانم رستاخیز کلمات نیست و این نوشته را حتی داستان نمی دانم . اما می خواهم از آن دفاع کنم
    گفتید تکراری اما در زندگی خیلی چیز ها هست که تکراری نمی شود . اگر این طور بود مصطفی مستور این همه هوادار نداشت.
    در در این داستانک همه ی چیز ها را نگفتم زجر شبانه رعنا را به قوه تصور شما واگذار کردم و تنها گوشه از زجر شبانه را آوردم
    از نقد کوتاه و خوب شما متشکرم
    به امید دیدار دوباره !

  6. اونی که لطف مکرر میکنه باید یادش باشه که هیج وقت از مورد لطف قرار گرفته هاش
    نمیتونه و نباید توقع لطف داشته باشه. در غیر این صورت بهتره جمع کنه بره پی کارش. من همیشه بی توقع کمک میکردم ولی الان می بینم که نمی ارزه که حتی بد نامی ام داره!!! به قوله سارا ایرانی ها هم بی جنبه!!

  7. سلام مرد پاییزی خوبی؟ ممنون که سر زدی خوشحالم کردی باز هم بیا.آدرس هم عوض کردم. خوش باشی. بر می گردم…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

+ 21 = 30

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.