148

بال‌ها زخمی‌اند و دل‌ها باران عاطفه را منتظر… بی‌تو جنازه‌ی کبود خورشید در غروب رسوب می‌کند. وقتی که نیستی خارج از جغرافیای مبهم نقشه‌ها و مدار بی‌رمق عقربه‌ها باد، گیسوان مشتعل‌اش را بر سکوت خاکستری کهکشان‌ها پهن می‌کند و باران اشک‌های سیاه، آسمان همیشگی لبخندها را هاشور می‌زند…

– ناشناس

24 دیدگاه برای “148”

  1. توي نوشته هاي همه مردم يک چيزي نيست.. يک چيزي که شايد خيلي زود بياييد.. و شايد…. نميدانم… او مارا تنها گذاشت يا ما آنرا؟

  2. بابا خیلی غم انگیزه …. بی تو جنازه کبود خورشید در غروب، رسوب می کند . راستی راستی نبودش اینقدر سخته …؟؟؟؟؟

    خوش به حالش !

  3. سلام…اميدوارم حالتوون خووب باشه…وبلاگ جالبي دارين تبريک ميگم…به منم سري بزنين خوشحال ميشم…اميدوارم هميشه و در تمام مراحل زندگيتوون موفق و مويد باشين…و هميشه عاشق…ضمنا اگه ميشه وبلاگ منو هم لينک کنين دوست دارم بيشتر باهاتوون آشنا شم…خوش باشين…

  4. تو به من خندیدی
    و من نمی دانستم
    من به چه دلهره از باغچه همسایه
    سیب رل درزدیدم

    باغبان از پی من تند دوید
    سیب را دست تو دید
    غضب آلوده به من کرد نگاه

    سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
    و تو رفتی و هنوز ،
    سالهاهست که در گوش من آرام ،
    آرام
    خش خش گام تو تکرار کنان ،
    می دهد آزارم

    و من اندیشه کنان
    غرق این پندارم
    که چرا ،
    _ خانه کوچک ما
    سیب نداشت

    خیلی زیبا بود خوشحال میشم به نوشته های من سربزنی
    تا همیشه…

  5. سلام. 🙂 شعر قشنگی بود. يه جاهايش مثل گيسوان مشتعل باد- جنازه … رسوب میکند، برام غريب بود. بند آخر خيلی قشنگ بود.
    من بعد از مدتها آپ شدم. اگه حوصله داشتی سر بزن.

  6. سلام
    زیبا بود
    خیلی زیبا بود
    و آدم احساس میکنه که توی جنگل داره قدم میزنه
    ی اینکه میره تو یه دنیای زیبا توی ذهن خودش
    مراقب باش شمع هایی که ماها برآفروختیم
    توی باد پاییزی لاگتو
    خاموش نشه
    شاد باشید
    یا علی
    م.محمد.م.م

  7. مي داني
    پرنده را بي دليل اعدام مي كني
    در ژرف تو
    آينه ايست
    كه قفس ها را انعكاس مي دهد
    و دستان تو محلولي ست
    كه انجماد روز را
    در حوضچه ي شب غرق مي كند
    اي صميمي
    ديگر زندگي را نمي توان
    در فرو مردن يك برگ
    با شكفتن يك گل
    يا پريدن يك پرنده ديد
    ما در حجم كوچك خود رسوب ��ي كنيم
    آيا شود كه باز درختان جواني را
    در راستاي خيابان
    پرورش دهيم
    و صندوق هاي زرد پست
    سنگين
    ز غمنامه هاي زمانه نباشند ؟
    در سرزميني كه عشق آهني ست
    انتظار معجزه را بعيد مي دانم
    باغبان مفلوك چه هديه اي دارد ؟
    پرندگان
    از شاخه هاي خشك پرواز مي كنند
    آن مرد زردپوش
    كه تنها و بي وقفه گام مي زند
    با كوچه هاي ورود ممنوع
    با خانه هاي به اجاره داده مي شود
    چه خواهد كرد
    سرزميني را كه دوستش مي داريم ؟
    پرندگان همه خيس اند
    و گفتگويي از پريدن نيست
    در سرزمين ما
    پرندگان همه خيس اند
    در سرزميني كه عشق كاغذي است
    انتظار معجزه را بعيد مي دانم

  8. لینکتو عوض کردم.
    در مورد سوالت هم باید بگنم که یله. وبلاگ هم به فعالیتش ادامه می ده.

  9. سلام
    وبلاگ زیبایی داری
    به منم سر بزن
    راستی اگه دوست داشتی بیا با هم تبادل لینک داشته باشیم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

44 + = 51

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.