141

End of Days

صدای ناقوس کلیسا
در سکوت مرگبار شهر پیچید
و خواب کلاغ‌های سیاه را
که روی شاخه‌های لخت درختان
جا خوش کرده بودند
پریشان کرد
با پرواز کلاغ‌ها
آسمانی که پر از ابرهای سیاه بود
سیاه‌تر شد
باد زوزه‌کنان
در کوچه‌های تاریک و متروک
که زمانی زندگی در آن‌ها جریان داشت
پیچید
آسمان غرید
باران اسیدی روی خاک مسموم
جاری شد
قیامت در راه بود…

18 دیدگاه برای “141”

  1. سلام
    امیدوارم همیشه موفق باشی …

    باران يادگار توست … خاطره نمناکی نگاه من است
    باران اشک آسمان است … همانروزی که باريد و مرا از
    وداع خبر داد …

    خوشحال میشم اگه بهم سر بزنی

  2. ناقوس کلیسا بسیار زیبا اول شعر را به آخر آن که قیامت در راه است پیوند داده .

    سلام .
    کارهای قشنگی داری.
    سلامتی تو به لیست آرزوهایم پیوست !

  3. بیش از هزار بار

    بانگ درای قافله آفتاب را مشت در دشت راهزن شب شکسته است

    از پشت میله های قفس به این امید تنها به این امید نفس می کشم

    کز عمق این سیاهی جانگاه ناگهان فریاد سر دهم به جهان

    شب شکسته است

  4. سلام!
    بعد از رخوتی چند ماه از شر ديو رها شدم و می خواهم به وبلاگستان باز گردم.آيا حضورم را تاب خواهی آورد.
    مهدی از هرچی فکرشوکنی

  5. سلام
    بذار مثل همیشه نظرم رو در مورد شعر رک بگم:
    گرچه عناصر توی شعر مثله ناقوس کلیسا،کلاغ،خواب،باران اسیدی و آسمان ابری و سیاه بسیار مناسب مفهومی هستند که می خوان انتقال بدن؛ولی به دلیل رسا نبودن شعر و در واقع پرداخت ضعیفشان اصلا کارگر نمی افتن.

  6. سلام
    دستت درد نکنه واقعا جالب بود امید وارم در تمام لحظه های زندگیت همینطور هنرمند بمونی

    قربونت نادیا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

7 + = 10

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.