131

پرنده فقط یک پرنده بود

پرنده گفت: «چه بویی، چه آفتابی، آه
بهار آمده است
من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت.»
پرنده از لب ایوان
پرید، مثل پیامی پرید و رفت
پرنده کوچک بود
پرنده فکر نمی‌کرد
پرنده روزنامه نمی‌خواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدم‌ها را نمی‌شناخت
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغ‌های خطر
در ارتفاع بی‌خبری می‌پرید
و لحظه‌های آبی را
دیوانه وار تجربه می‌کرد
پرنده، آه، فقط یک پرنده بود…

– فروغ فرخزاد

13 دیدگاه برای “131”

  1. سلام
    برای اولین بار اومدم
    اینجا

    من هم پاییز دوست دارم
    میدونی
    اینجا آدما پاییزارو دوست ندارن
    وقتی که از راه میرسه پا روی برگاش میزارن

    منتظرتم

  2. ………..
    …. و ای کاش ما هم یک پرنده بودیم!
    قرضی نداشتیم!
    روزنانه نداشتیم!
    و آدم را نمی شناختیم

    فقط می تونم بگم فرق العاده بود همین!
    آپم خوشحال میشم از حضورت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

+ 79 = 82

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.