1

این آغازی دیگر است و این منم؛ گم‌شده در مه. ستاره‌ای سرگردان در کهکشانی بی‌انتها. فرورفته در قعر اقیانوسی عمیق و تاریک. من در دنیای متروک تنهایی خود که تاریک‌ترین شب‌ها و ابری‌ترین روزها را دارد، گم شده‌ام…

…و باران سخت می‌بارد در یک شب سرد پاییزی
در کنار پنجره ایستاده‌ام و به دوردست‌ها خیره شده‌ام
من وقتی کناره پنجره می‌ایستم دلم می‌گیرد
من وقتی به دوردست‌ها خیره می‌شوم دلم می گیرد
این روزها دلم عجیب گرفته، چقدر خسته‌ام…

8 دیدگاه برای “1”

  1. سلام هم سلولي
    ( از ديد من ما همه آدمهاي توي دنيا زنداني هستيم و هم سلولي)
    شعر زيبايي بود

  2. سلام ممنون از لطفت خوشحال شدم تو 4فصل دیدمت اگه این آمدو رفت ها ادامه داشته باشه بیشتر خوشحال میشم امیدوارم که دیگه به فکر ترک وب نویسی نیافتی موفق باشی لینکتم میذارم یا حق

  3. سلام!
    چطوری؟دوباره خوش اومدی.
    واقعا نمیدونی وقتی اومدم دیدم دیگه وبلاگ پاییزی نیست شگفت زده شدم.راستش رو بخوای یه ذره نگرانت شدم.واقعا از اعماق وجودم دوباره از دیدنت خوشحالم.فکر کنم بازم بتونیم دوستیمون رو ادامه بدیم.

    **وقت است که بازآیی ای دوست**
    ++++اونورا یه سر بیا خوشحال میشم.++++

  4. میخوام یه نشونه دوستی بهت بدم:
    پیوند منو بذار واسه اولیش.
    اوه ببخشید قرار بود من یه چیزی به تو بدم!(الان چیزی ندارم)

  5. سلام . خوب مینویسی . فقط یه خورده از سیاهی به سمت خاکستری برو . من این راهو تا تهش رفتم . موفق باشی .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

30 + = 37

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.