417

یک وقت‌هایی دلم می‌خواهد به بعضی آدم‌های اطرافم بگویم:‌ باور کنید من آدم ساده‌ای نیستم؛ من فقط برایم مهم نیست. اما نمی‌گویم؛ چون برایم مهم نیست که دیگران بدانند برایم مهم نیست.

وبلاگ: fbanafshe.blog.ir

416

گفت: خیلی می‌ترسم!
پرسیدم: چرا؟
گفت: چون از تهِ دل خوشحالم؛ خوشحالیِ این شکلی، وحشتناک است!
پرسیدم: چرا؟!
گفت: وقتی دستِ سرنوشت بخواهد چیزی را از تو بگیرد، می‌گذارد این‌طور خوشحال باشی…

کتاب: بادبادک‌باز
نویسنده: خالد حسینی

414

یک روزی مثل هر روز، اما برای آخرین بار به کوچه رفتیم، بازی کردیم و به خانه بازگشتیم؛ و نمی‌دانستیم که دیگر هیچ‌وقت برای بازی به کوچه بازنخواهیم‌گشت…

با کمی تغییر
وبلاگ: rgon299.blog.ir

413

و خدا این کشور را،
از دشمن،
از خشکسالی،
از دروغ،
حفظ نکرد!

پی‌نوشت: و حتی از بیماری نیز!

412

از یک جایی به بعد، سن آدم که بالاتر می‌رود، جرأتش کم می‌شود؛ محتاط می‌شود؛ کند می‌شود؛ ریسک نمی‌کند؛ کارها را با دقت و در زمان بیشتری انجام می‌دهد تا خطایی رخ ندهد؛ چون دیگر حوصله‌ی دردسرهای جبرانِ خطا را ندارد! هم از لحاظ جسمانی و هم از نظر روانی، زود خسته می‌شود. از یک جایی به بعد، دیگر نمی‌کِشد…