455

جوان که بودم، از مردم چیزی می‌خواستم که نمی‌توانستند بدهند؛ «دوستی پیوسته، عاطفه‌ی مدام». حال یاد گرفته‌ام از آنان چیزی بخواهم کمتر از آنچه می‌توانند بدهند؛ «همنشینی بی‌کلام»

کتاب: آدم اول
نویسنده: آلبر کامو

450

آن‌چه روزگار می‌ستاند، نگهداری‌اش محال است؛ اما شکیبایی، لطماتِ سرنوشت را به بازی می‌گیرد. کسی که مال‌اش را دزدیده‌اند و لبخند می‌زند، خود، چیزی از کفِ دزد می‌رباید؛ و آن‌کس که بیهوده افسوس می‌خورد، از مایه‌ی خود می‌دزدد.

کتاب: اتللو
نویسنده: ویلیام شکسپیر

448

اگر کسی نان شما را بِبُرد، آزادی شما را نیز گرفته است. اما اگر آزادی شما را بگیرد، یقین داشته باشید که نانتان نیز در خطر است، زیرا از آن پس نانتان وابسته به هوس و دلخواه ارباب خواهد بود، نه به تلاش خودتان.

خطابه‌ی نان و آزادی
آلبر کامو
ترجمه: عزت‌اله فولادوند

447

مگر چه می‌خواهم از وطن؟
جز لقمه‌ای نان و خیالی آسوده
چه می‌خواهم؟
جز تکه‌ای آفتاب و بارانی که آهسته ببارد
جز پنجره‌ای که رو به عشق و آزادی گشوده شود
مگر چه خواستم از وطن که از من دریغش کردند؟
آه ای میهن مغموم
وطن از پا افتاده
بدرود
بدرود!

– شیرکو بیکس